روزی روزگاری بسیج

22 نوامبر, 2009

http://lemonasion.files.wordpress.com/2009/11/2009_11_22.jpg

 

به بهانه‌ی هفته‌ی بسیج

مشترک شوید: خوراک


وقتی جرج بوش به نفع احمدی‌نژاد سخن می‌گوید

14 نوامبر, 2009

«جرج بوش» كه براي افتتاح «بنياد بوش» به اين دانشگاه رفته بود، در يك سخنراني پرشور، اصلاح طلبان ايران را خط مقدم آمريكا خواند و افزود: آنها با چالش هاي فراواني روبرو هستند و چشم اميدشان به ماست.

رجا نیوز، سایت وابسته به احمدی‌نژاد

فهمیدن این نکته که این اراجیفِ جرج بوش چه کمکی به احمدی‌نژاد و طرفدارانش می‌تواند باشد کار سختی نیست. در این وانفسایی که انقلابیون ایران، از جمله بهزاد نبوی در زندان هستند و اصلاح‌طلبان زیر تیغ تهمت‌هایی از جمله ارتباط با بیگانگان و گرفتن حمایت از امریکا هستند، جرج بوش چه هدفی از مطرح کردن این مطالب می‌تواند داشته باشد؟ آیا واقعاً رئیس جمهور سابق ایالات متحده‌ی امریکا از درک این نکته ناتوان است که صحبت‌هایش تیترِ یکِ رجانیوز خواهد شد؟ اگر واقعاً قصد کمک به اصلاح‌طلبان ایران را داشت، این‌چنین راه را برای مخالفینشان باز می‌کرد؟

وقتی اصلاح‌طلبان ایران متهم به ارتباط با امریکا و قرار داشتن در خط مقدم امریکا باشند، تنها نتیجه‌ای که حاصل می‌شود برخورد‌های خشن‌تر و محدودتر شدن اصلاح‌طلب‌ها خواهد بود. و این چه سودی می‌تواند برای اصلاح‌طلبان داشته باشد؟

مشترک شوید: خوراک


زمانی برای اثبات یک اصل مهم: از خشونت و ترور حمایت نمی‌کنیم

19 اکتبر, 2009

“خیر” تنها پرهیز از خطا نیست، بلکه میل نکردن به خطا هم هست    (دموکریت)

قصدم نوشتن در مورد حادثه‌ی تروریستی شرق کشور نیست. قصدم نوشتن در مورد قضاوت‌هاست. قضاوت‌های ما که در مورد هر حادثه‌ای نظری داریم و برخی را خیر و برخی را شر می‌دانیم. انسان‌ها از همین قضاوت‌ها ساخته شده‌اند. همین قضاوت‌ها در مورد فلان حادثه است که یک نفر را مثلاً به حامی دروغ، تقلب و سرکوب و نفر دیگر را به حامی حقوق شهروندی تبدیل می‌کند. اینکه کسی طرفدار کشتار است یا نه از روی همین قضاوت‌ها و در چنین سکو‌هایی باید سنجیده شود. چه بسا افرادی که داعیه‌ی حقوق زندانیان فلان کشور را دارند ولی وقتی خودشان در جایگاه آن نگهبان یا بازجو قرار می‌گیرند بهتر نمی‌کنند.

حادثه‌ی تروریستی شرق کشور یکی از همین سکوهاست. سکویی برای سنجش اینکه رابطه‌ی ما با خشونت و ترور چگونه است. هیچ دادگاهی در کار نیست. باید به خودمان ثابت کنیم که ما از آن دسته افرادی نیستیم که به نفع خود جنایت و کشتار را توجیه ‌می‌کنند. باید ثابت کنیم که از ترور و خونریزی بیزاریم؛ حتی اگر قربانیِ ترور دشمن من باشد. باید ثابت کنیم که ما بمب‌گذار نیستیم. مهم همین قضاوت‌هاست. مهم این است که آیا می‌توانیم خود را برای بمب‌گذاری و کشتار توجیه کنیم یا نه؟ مهم همین میل به خطاست.

توصیه می‌کنم همه‌ی دوستانی که خود را مدافع صلح و مخالف کشتار می‌دانند در این مورد موضع‌گیری کنند. مهم وبلاگ نیست. حداقل به خودمان نشان دهیم که در هر جایگاه و موقعیتی حاضر نیستیم در مورد کشتار و ترور توجیه شویم و سکوت کنیم.

کمی مرتبط:

دعوت: در مورد هم آوا نشدن با خشونت بنویسیم!……………………آرش کمانگیر

همیشه نانی برای تنور هست………………………………………………محمد معینی

 

مشترک شوید: خوراک


چرا حمید سوریان خائن است؟

12 اکتبر, 2009

حمید سوریان مدال طلای جهانی خود را به محمود احمدی‌نژاد اهدا کرد، تا بحث و جدل‌ طرفداران و مخالفان احمدی‌نژاد بالا بگیرد. عده‌ای او را خائن بنامند و عده‌ای در دفاع از او برآیند.
یکی از کسانی که در دفاع از سوریان فحش‌هایی را نثار ملت کرده، آهستان است. به اولین عبارت وبلاگ آهستان توجه کنید:

لعنت به اين ورزش سياسي…

دقیقاً. من با این عبارت موافقم. لعنت به این ورزش سیاسی. و این اتفاقاً بزرگترین خیانت حمید سوریان است! حمید سوریان که تمام مردم در موفقیت‌هایش شاد شدند و در ناکامی‌هایش اشک ریختند، و در نهایت مدال طلای خود را به سیاست آلوده می‌کند و با اهدای آن به فردی مثل احمدی‌نژاد در واقع مدال طلای خود را از مالکیت تمام مردم در آورده، و به مالکیت بخشی از مردم در می‌آورد. تنها بخشی از مردم (چه بخش بزرگی باشد چه کوچک) که در این وانفسای سیاسی امروز هنوز سنگ مردی را به سینه می‌کوبند که معترضین و مخالفین خود را خس و خاشاک می‌نامد، یا در مقابل خبرنگار و در جواب کشته شدن یکی از فرزندان این خاک، بدون اینکه خم به ابرو بیاورد عکس مروه شربینی را جلوی دوربین می‌گیرد.
در گذشته هم ورزشکار سیاسی داشتیم. هادی ساعی. کسی که در آخرین المپیک تنها مرد موفق ورزش ایران بود. مرد بی‌ادعایی که همواره مردم او را دوست خواهند داشت. چرا؟ چون او همواره خود را متعلق به تمام ایران می‌دانست. هرگز در لحظه‌ی گرفتن مدال عکس کسی را بالا نبرد، یا مدالش را به کسی اهدا نکرد. گرچه همواره طرفدار خاتمی بود… در سیاست هم شرکت کرد. سابقه‌ی حمایت از برخی کاندیداها را هم داردو اما هادی ساعی در سیاست همواره یک فرد بود. نه دارنده‌ی مدال طلا! مدال طلای ساعی هیچ‌وقت به هیچ گروه خاصی تعلق نگرفت. هادی ساعی خائن نیست.
اما حمید سوریان.

راستي از حميد سوريان چه خبر؟ پر افتخارترین کشتی گیر فرنگی کار ایران و قهرمان دنيا.

همان قهرمانی که خوب اوضاع کشور را می‌دانست. می‌دانست که عده‌ای از هموطنانش -عده‌ای از طرفدارانش- دلشکسته‌اند و اعتقاد دارند (به درست یا غلط) که حقی از آنها ضایع شده. همه‌ی این‌ها را می‌دانست. اما مدال خود را به محمود احمدی نژاد اهدا کرد. که چه شود؟ برای تأیید چه؟ برای راندن بخشی از طرفدارانش؟ برای شکستن دل بخشی از آنها که در شادی موفقیتش اشک ریختند؟ برای پشت کردن به بخشی از آنها که فکر می‌کردند در این افتخار سهمی خواهند داشت؟ بله. حمید سوریان خیانت کرد آهستان عزیز. به بخشی از طرفدارانش خیانت کرد. به ورزش خیانت کرد که روز به روز در باتلاق سیاست فرو می‌رود. حمید سوریان به مدال طلای خودش هم خیانت کرد.

پ.ن: دوست عزیز، آهستان گرامی، قرار است از نوشتن عبارت جلبك‌هاي سبز به کجا برسیم؟ یا حتی برسی؟

زنده باد مخالف من:
حميد سوريان خائن است و بايد اعدام شود!………………آهستان

مشترک شوید: خوراک


موسیقی: The Sad Song of the Wind

10 اکتبر, 2009

بعضی از آهنگ‌ها هستند که با چیزی در اعماق وجود آدم سر و کار دارن. اصولاً چنین آهنگ‌هایی رو باید دوست داشت. چه غمگین باشن، چه شاد، چه هر چیز دیگه. این آهنگ از اون آهنگ‌هاست. میشه بارها و بارها بهش گوش داد و هربار احساس کرد , لذت برد. این قطعه همونطور که از اسمش هم پیداست خیلی غمگینه. نگین نگفتی.
نود درصد زمان این قطعه‌ی نسبتاً کوتاه رو سولوی یک گیتار کلاسیک تشکیل میده که صداش به دل میشینه. سولوی پیچیده‌ای نیست اما زیباست. تموم شدن آهنگ خیلی تدریجیه. در واقع قصه‌ای که داره تعریف میشه، اون غمی که توی آهنگه، تموم نمیشه. این ماییم که کم کم با تأثیری که ازش گرفتیم ازش دور میشیم.

The Sad Song of the Wind
By: Empyrium
Download – 2:65


به کودکان گوش کنیم

8 اکتبر, 2009

این چه خوش‌شانسی عجیبی است برای هر کودک، که تمام انسان‌های قبل از خودش -پیش‌کسوت‌ها!- همه‌ روزی کودک بوده‌اند. این یعنی اینکه تمام آدم‌های دنیا باید بدانند که این کودک چه احساسی، چه نیاز‌هایی و چه دیدی به دنیا دارد. این یعنی این که آدم‌ها باید بدانند که هر کودک نیاز به بازی کردن، محبت و توجه و شاید گوش شنوایی برای حرف‌هایش دارد.
اگر کودکی نزدیکم بود حتماً امروز هر چه می‌گفت گوش می‌کردم. گرچه این اواخر هیچ حوصله‌ی حمیدرضا را نداشتم. اما الان که فکر می‌کنم، شاید بی‌انصاف بودم که وقتی با آن نگاه کودکانه برای وراجی پیش من می‌آمد به حرفش زیاد گوش نمی‌دادم. شاید از یاد برده بودم که خودم هم در کودکی دوست داشتم کسی به حرف‌های من گوش کند. به حرف‌های من. به حرف‌های جالب من درباره‌ی قطعات لگو و ماشین اسباب‌بازی‌ام. نه به مزخرفات آدم‌بزرگ‌ها. شاید فراموش کرده بودم که چطور شاد می‌شدم وقتی من هم حرف می‌زدم وسط آن شلوغی‌های بزرگانه. من فراموش کرده بودم.
امروز، ‌‌16‌م ماه مهر، روز جهانی کودک است. با این شعار: به کودکان گوش کنیم. این شعار برای ماست. ما آدم بزرگ‌هایی که همه روزی کودک بوده‌ایم. به جای من، که امروز هیچ کودکی نخواهم دید،هر کودکی دیدید به حرفش گوش کنید.

پ.ن1: امروز سر راه کودکی رو دیدم که مادرش با عصبانیت لباسش رو می تکوند و می‌گفت: خیلی بچه‌ی بی‌نظمی هستی. و بر چهره‌ی کودک لبخند پررنگ و کودکانه‌ای از رضایت نشسته بود…

پ.ن2: گرچه کار جلفی باشه. اما این پست رو تقدیم می‌کنم به سه کودکی که می‌شناسم: حمیدرضا، باران و رضا.

لینک‌های مرتبط:
شعار روز جهانی کودک سال 2009: به کودکان گوش کنیم………..حسین نوروزی
به کودکان گوش کنیم؛ بشناسید مرا پیش از آن‌که قضاوت کنید مرا…چهار ستاره مانده به صبح


برای آزادی سعید حجاریان

1 اکتبر, 2009


سعید حجاریان آزاد شد. بماند که اصلاً سعید حجاریان همیشه آزاد بوده. سعید حجاریان تفکره. جسم نیست. حجاریان این جسم گلوله خورده نیست که بشه زندانیش کرد. اما حالا وقت شعار نیست. حجاریان، این مرد دربند، آزاد شد.
همیشه افتخار می‌کردم که با سعید حجاریان توی یه خط هستم. البته اون کجا و من کجا. ولی حالا اسمش هر چی که هست. من و اون توی یک جبهه هستیم. مطمئنم خیلی‌ها هستند که غصه می‌خورند که چرا کسی مثل سعید حجاریان رو توی جبهه‌ی خودشون ندارن. به خصوص این روز‌ها که دیگه همه حجاریان رو میشناسن و محبوبیتش شاید از همیشه بیشتره.
حجاریان همون کسی‌ه که هیچ‌وقت مقام بالایی در سیاست نداشت. اما دو بار ترور شد{+}. یک بار توسط مجاهدین خلق در سال 60، و یک بار توسط سعید عسگر در سال 78. سعید حجاریان یک بار هم بازداشت شد. بلافاصله بعد از انتخابات 88، قبل از اینکه حتی اظهار نظری کرده باشه دستگیر و به زندان اوین منتقل شد. هیچ جسمی برای گروه‌های سیاسی این همه وحشتناک نیست! حجاریان اندیشه‌ست. و اندیشه‌ست که این همه دشمن داره.
چهارشنبه، بزرگترین تئورسین سیاسی ایران و جانباز اصلاحات آزاد شد.

پ.ن: به امید آزادی شهاب‌الدین طباطبایی، نفر سمت چپ عکس.

مشترک شوید: خوراک


وقتی آرش سیگارچی سطحی‌نگری را توجیه می‌کند

26 سپتامبر, 2009

چند روز پیش در سایت بالاترین یکی از اعضای سایت انتقاد کرده بود که توی بالاترین فقط به تیتر توجه میشه، نه محتوا. خیلی‌ها همونجا نظرشون رو گفته بودن. اما آرش سیگارچی هم توی وبلاگش مطلبی نوشته با عنوان: دفاع از «تیتر» در بالاترین. نکته‌ای که هست اینه که متأسفانه آقای سیگارچی با آوردن مثال‌هایی نه چندان مناسب، به جای دفاع از تیتر از سطحی‌نگری دفاع کرده.
به یکی از این مثال‌ها دقت کنید:

راستی شما چطور روزنامه می خوانید؟ آیا از الف اول تا یای آخر می خوانید؟ عموم روزنامه را از نظر می گذرانند. هرجا که تیتر و لید جذب کرد ، مطلب را می خوانند و گرنه می گذرند.

این یعنی یک مثال نادرست. در اینکه تیتر چه نقش مهم و حیاتی در روزنامه‌نگاری و جذب مخاطب داره هیچ تردیدی نیست. ولی مشکلی که هست اینه که توی بالاترین کسی مطلب رو کامل نمی‌خونه! و فقط بر اساس تیتر رأی میده. و گلایه‌ی دوستمون که منم حرفش رو قبول دارم از اینه. وگرنه بدیهی و کاملاً منصفانه است که مطلبی که تیتر بهتری داره، توجه بیشتری رو جلب کنه. حالا من یک مثال از بالاترین می‌زنم:

دیشب خواب دیدم در یک تظاهرات میلیونی منظم خانم ها روسریشون رو برداشتن

این تیتر یک مطلب در بالاترین بود. در قسمت توضیحات نوشته: همین(!)
و لینک، برمی‌گرده به اکانت توییتر یه نفر که داشته توی توییتر خوابشو تعریف می‌کرده. این مطلب در بالاترین در مجموع 64 رأی کسب کرده، داغ شده رفته صفحه‌ی اول. در صورتی که این لینک نه هیچ محتوایی داره، نه هیچ ارزشی. من فکر نمی‌کنم آقای سیگارچی هم منکر این قضیه باشن که این پست هیچ ارزش ژورنالیستی قابل دفاعی نداره. اینجاست که توجه به تیتر، نه تنها هیچ ربطی به قضیه‌ی روزنامه نداره، که می‌تونه مصداق سطحی‌نگری باشه.

یه مثال دیگه از آقای سیگارچی:

تصور کنید بازی فوتبالی درجریان است. مثل همین دربی نیامده. شما بازی را نمی توانید ببینید ، بالاترین را می گردید ، می بینید ، تیتری نوشته “استقلال صفر – پرسپولیس صفر/ یک تساوی برای آرامش بیشتر در تهران”

شما در این لحظه یک نیاز خبری دارید و آن کسب اطلاع از نتیجه بازی است. آیا با خواندن این تیتر ، نیاز شما رفع شده است؟ اگر فقط دنبال نتیجه باشد ، بله این نیاز شما با دیدن تیتر رفع شده است. حال این به حال شما بستگی دارد. می توانید به کار دیگر تان برسید یا یک رای مثبت به این رای بدهید. این مثبت شما این حسن را دارد که به دیگرانی مثل شما کمک می کند. اگر شما مدتی را صرف یافتن نتیجه بازی کردید ، اگر مثبت ها به تیتری زیاد شود ، مطمئنا دیگرانی که مانند شما دنبال این خبر بگردند ، سریعتر به نتیجه می رسند.

باز هم یک مثال نامناسب. در این مثال تیتر یک خبر رو در خودش جا داده که برای خیلی‌ها می‌تونه تا همین حدش کفایت کنه. بله. افرادی هستند که فقط به دنبال خبر هستن و همونطوری که آقای سیگارچی خودشون هم گفته‌‌ن، اگر کسی فقط به دنبال نتیجه باشه، این نیاز با دیدن تیتر رفع شده. یعنی تیتر توی خودش یه خبر رو جا داده که ممکنه خیلی‌ها دنبالش باشن. اما باز هم فکر نمی‌کنم بحث ما سر این جور تیتر‌ها باشه. مسئله اینه که اگر دقت کنیم، می‌بینیم که این‌روزها بالاترین به شدت شعارزده شده. هر تیتری که حاوی شعار، ابراز احساسات، توهین، پیشگویی یا این‌جور چیز‌هایی باشه امتیاز می‌گیره. به جرأت می‌تونم بگم که بهترین مطلب فرهنگی یا هنری با بهترین تیتر اگر حاوی شعار، ابراز احساسات، توهین یا حداقل اسم یه هنرپیشه‌ی معروف نباشه، توی بالاترین امتیاز نمیگیره. به یکی از کامنت‌ها دقت کنید:

واقعا زندا باد باد بالاترینی که لینک فرهنگ و هنر از بی بی سی توش داغ نمشیه ولی دوستان خواب میبینند داغ میشه :) ) آخه یعنی چی این ؟؟؟ مستحق 1000 تا منفیه به نظر من ! پس من منفی نمیدم چون 1 دونه کمشه ! فرهنگ و هنر ؟؟؟؟؟ 50 تا مثبت ؟؟؟ چه مثبتی در این دیدین شما ؟؟؟ میخواین منم خواب ببینم رهبری عوض شده و جاش جنیفر لوپز اومده ؟

مسئله اینه آقای سیگارچی. وگرنه هیچ‌کس منکر ارزش تیتر در ژورنالیسم (از هر نوعش) نیست.

مشترک شوید: خوراک


تنهاترین ملت دنیا

24 سپتامبر, 2009

سران بسیاری از کشور‌های جهان در هنگام سخنرانی محمود احمدی‌نژاد در سازمان ملل جلسه را ترک کردند.
دلیل:
برخورد با معترضین در ایران؟ نه.
وضعیت مشکوک انتخابات در ایران؟ نه.
سهراب اعرابی؟ نه.
…؟ نه.
…؟ نه.
…؟نه.
به دلیل انکار هولوکاست.

پ.ن: متن سخرانی احمدی نژاد هم اینجاست اگر مایل بودید.

پ.ن2: دلیل ترک جلسه توسط نماینده کانادا هم اینجاست.

مشترک شوید: خوراک


حجاریان را اینگونه باید سختی داد…

23 سپتامبر, 2009

اون روزهایی که سعید حجاریان ترور شد، سنم خیلی کمتر از اونی بود که بخوام بشناسمش. فقط می‌شنیدم که همه می‌گفتن مغز متفکر اصلاحات ترور شده و توی بیمارستانه. سال‌ها بعد، در جریان کاندیداتوری مصطفی معین سعید حجاریان رو شناختم.

حجاریان در دادگاه (نخستین عکس‌های پس از بازداشت)

حجاریان در دادگاه (نخستین عکس‌های پس از بازداشت)

عکس سعید حجاریان رو چاپ کرده بودم و بالای میز تحریرم زده بودم.
سعید حجاریان یکی از کسانی بود که تا وقتی قبول نکرد از نظریاتش برگرده، هیچ سهمی از تلویزیون، این رسانه‌ی به اصطلاح ملی نداشت. دیشب حجاریان رو دیدم که مجبور بود با اون مشقتی که برای صحبت کردن داره، در مقابل یک مجری که در مقابل کسی مثل حجاریان به شدت حقیر به نظر میومد، در مورد نظریه‌ی سلطانیسم و فشار از پایین، چانه زنی از بالاحرف بزنه. صحنه‌ای رو تصور کردم که حجاریان رو مجبور می‌کنن که با همین زبان سنگین، با این زبان زخمی، نظریاتش رو برای یک بازجو شرح بده. شاید بارها و بارها. و بازجو مدام سؤال خودش رو تکرار کنه و حجاریان مجبور باشه دوباره جواب بده. و همونجا بود که فهمیدم چی بوده که تونسته با یه نظریه‌پرداز بزرگ کاری کنه، که علیه تمام نظریاتش بایسته…
فکر نمی‌کنم آقای حیدری در آینده بتونه با این مصاحبه افتخار کنه.

مشترک شوید: خوراک