از این مطلب با کلمهی عبور محافظت میشود. برای مشاهدهی نظرات، کلمهی عبور را وارد کنید.
اميرمسعود هستم. چشم گشوده در بيستمین روز خرداد،شهر اصفهان ….
شايد از قبل منو با لیموناسیون بشناسيد.به هرحال به خاطر مسايلی تصميم گرفتم از پرشينبلاگ به اينجا کوچ كنم.
همین دو ، سه ساعت پیش ، تو پارک روبروی راه اهن ، یه سرباز داشت با لهجه ی ترکی با موبایلش حرف می زد به پهنای صورتش اشک می ریخت و مخاطبش رو به شازده حسن ،قسم می داد که به اقاش بگه تا فردا عصر صبر کنه تا سربازه بتونه خودش رو برسونه اونجا ... به مخاطبش التماس می کرد که امشب برو خونه ی خواهرت... من فردا ساعت هشت شب با مادرم میام خواستگاریت ببینم دیگه حرف اقات چیه […]
سرزمین صلحهای موقت بین جنگهای پیاپی سرزمین خلیفهها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها و مردم نمیدانند برای اعدام یک دیکتاتور باید بخندند یا گریه کنند…