الان یه مدته که یک روزدر میون برق خونه ی ما قطع میشه.همیشه هم سر ظهر.راستش ما دیگه برامون اعصاب نمونده.امروز وسط فیلم دیدن،یه روزوسط شارژ شدن موبایل،خلاصه هربار یه جوری.سر ظهر هم که هست،صدای سکوت تمام زندگی رو برمیداره.فقط بعضی وقت ها صدای ماشین میاد.من نمیدونم تقصیره کیه و چی شده.خب البته اینو میدونم که خشکسالی بی تأثیر نیست.اما چیزی که من میدونم اینه که این نخستین باری نیست که خشک سالی داریم.دوم هم اینکه اصلا چرا ما باید برقمون روی مرز باشه که تا دو روز خشکسالی داریم برق قطع بشه؟ تازه هنوز تابستون و اوج مصرف و اوج خشکسالی نرسیده!
شنیده های ما نشون میدن که شهر های دیگه هم وضع مناسبی ندارن.برق همه رفته.
اما اومدن برق هم برای خودش حکایتیه.وقتی برق میاد،یهو همه چیز میریزه به هم.همهی چیزایی که تاحالا ساکت و آروم نشسته بودن یهو راه میافتن.تلویزیون،چراغها،آلارم محافظ برق، تازه از همه مهمتر، یه خونهای این نزدیکی ما هست،نمیدونم چطوریه که تا برق میاد دزدگیرش شروع میکنه به آزیر کشیدن.آزیر بدی هم میکشه.تا بیاد ساکت بشه،اعصاب ما رو خورد میکنه.از طرفیم خیلی بدمون نمیاد که صدای اید آزیر در بیاد.چون نشونهی اینه که برق اومده.
خلاصه که… خوب نیست برق بره.من از خاموشی بدم میاد.
Tags: ;کمبود برق, فرهنگ و جامعه, ایران, خاموشی, خشکسالی, شخصی















