برادر، امسال 1388 است!

30 ژوئن, 2009

از کنج ذهنم همش اون بسیجی میاد بیرون، با دوچرخه‌ش. که موقع الله اکبر توی کوچه‌ها میگشت، دنبال طعمه! که گوشش رو تیز می کرد، که بعد رفت به طرف خونه‌ها و بعد با موبایلش کاری کرد. شاید عکس گرفت.
به پرونده‌هایی فکر می کنم که توی این روزها ساخته شد و پرونده‌هایی که ستاره دار شد. به اونایی فکر می‌کنم که توی زندان هستن. که خونواده‌هاشون نمیدونن جزو کدوم گروه از زندانیها هستن. اونایی که آزاد میشن؟ یا اونایی که…
این روز ها زیاد یاد فیلم زندگی دیگران*، یکی از بهترین‌های مجموعه‌ام، و کتاب 1984 می‌افتیم. همه‌مون.
امسال 1388 است. زندگی ما…

*یه روز در مورد این فیلم فوق‌العاده می‌نویسم

مشترک شوید: خوراک

Tags: , , , , , , , ,

4 نظر تا “برادر، امسال 1388 است!”

  1. ف گفت:

    از کنج ذهنم همشه آن خانم می آید بیرون. که پرید سر آن بسیجی راتوی دستانش نگه داشت که یک مشت نامرد با پا توی صورتش نکوبند . دست برنمی دارید از این مسخره بازی های ؟ بس است دیگر تورا خدا ! بیدار شوید و واقعیت را ببینید !


    • واقعیت چیه؟ که طرف ما، همون خانوم اونقدر انصلف داره که وقتی می‌بینه پارب مردم، همون بسیجی، گیر افتاده میاد کمکمش. ولی همون بسیجی تا جایی که بتونه میزنه. به کی و به کجا مهم نیست. پشت سر یه دختر تو اصفهان، تو چشم یه مرد تو تهران… شما بیدار شید لطفاً! این مردم جز اینکه می خواستن سرنوشت رأیشون رو بدونن چی می‌خواستن؟

  2. بيان گفت:

    اولا سانسور نكن دوما كاش مي گفتي ياد اون بسيجي افتادم كه زماني كه من ژيش خانواده ام در اتاق گرم مشغول تحصيل بودم اون داشت منطقه جنگي رو در سرما زياد شناسايي مي كرد و حنا شايد عكس هم مي گرفت و من اكنون دشمنش شدم چون موسوي در انتخابات شكست خورد بوسيله همان پا برهنه ها
    موفق باشيد


    • اولاً که چشم سانسور نمی کنم. من تا حالا هیچ چیزی رو سانسور نکردم جز کامنتایی که توش کلمات غیر اخلاقی بوده، که اونم به لطف خدا انگار خوانندگان این وبلاگ فرهنگ بالایی دارن اینجور کامنت ها به تعداد انگشت های دست هم نمیرسه.
      دوماً ما همیشه یاد اون بسیجی ها می افتیم. همیشه. اما ای کاش توجه می کردی که بازمانده های عالیرتبه ترین بسیجی‌ها از همین آقای میرحسین موسوی حمایت کردند! از همت و باکری بگیر تا رجایی، که آقای احمدی‌نژاد اونقدر خودشو به اون شبیه دونست تا صدای خاونمش در اومد. اینا رو شما سانسور کردین!
      می‌تونید نامه‌ی عبدالجبار کاکایی رو هم بخونید که یکی از همون بسیجی‌هایی بوده که شما فرمودید، در قید حیات هم هستن ایشون، و در مورد بسیج هم گفتن!
      در ضمن اینایی که الان با مردم دارن اینطوری برخورد می‌کنن، شماره‌ی پلاک خونه‌های مردم رو می‌نویسن، کتک می‌زنن و غیره، هیچکدوم نه سنشون، نه وجنات و اخلاقشون به جبهه نمی‌خوره. با عرض شرمندگی البته. بسیجی‌ها توی تاریکی شب با دوچرخه مردم رو شناسایی نمی کردند! دشمن رو شناسایی می‌کردند. به خاطر این شناسایی می کردن که مردم کشورشون رو نجات بدن، و به خاطر این مخفیانه بود که دشمن اگه اونها رو میدید کشته می‌شدن! این بسیجی دوچرخه‌سوار محترم اگه دیده بشه مردم صداشونو میارن پایین، شاید باهاشم سلام کنن و یه لبخندی هم تحویلش بدن که این مورد براشون مسئله‌ساز نشه. نه کسی می‌کشتش، نه داره دشمن رو شناسایی می‌کنه، نه کسایی که شناسایی می‌شن قصد آدم‌کشی و جنایت دارن، مردم دارن می‌گن الله‌اکبر! من فک نمی کنم که شباهتی بین این دو تا شناسایی وجود داشته باشه.


يك پاسخ برايش بگذاريد