بایگانی برای 'به عبارتی خودم'دسته بندی
30 ژوئن, 2009
از کنج ذهنم همش اون بسیجی میاد بیرون، با دوچرخهش. که موقع الله اکبر توی کوچهها میگشت، دنبال طعمه! که گوشش رو تیز می کرد، که بعد رفت به طرف خونهها و بعد با موبایلش کاری کرد. شاید عکس گرفت.
به پروندههایی فکر می کنم که توی این روزها ساخته شد و پروندههایی که ستاره دار شد. به اونایی فکر میکنم که توی زندان هستن. که خونوادههاشون نمیدونن جزو کدوم گروه از زندانیها هستن. اونایی که آزاد میشن؟ یا اونایی که…
این روز ها زیاد یاد فیلم زندگی دیگران*، یکی از بهترینهای مجموعهام، و کتاب 1984 میافتیم. همهمون.
امسال 1388 است. زندگی ما…
*یه روز در مورد این فیلم فوقالعاده مینویسم
مشترک شوید:
نوشته شده در به عبارتی خودم, سياست | 4 Comments »
Tags: ایران, انتخابات, کودتا, Coup d’etat, 1984, بازداشت, تظاهرات, اغتشاش, زندانی
24 ژوئن, 2009

دردا، دردا و دریغا وطن من، وطن من…
مشترک شوید:
نوشته شده در به عبارتی خودم, سياست | 7 Comments »
Tags: ایران, احمدینژاد
15 ژوئن, 2009
از 23 خرداد به بعد، آهنگ های Marilyn Manson دیوانه و Marduk را به راحتی هضم می کنم. شاید برایت مهم باشد که بدانی. تویی که رأی مرا…
ای کاش مردم پشت سر موسوی حرکت کنند و از خشونت دوری کنند.
نوشته شده در انتخابات, به عبارتی خودم | بیان دیدگاه »
Tags: Coup d’etat, کوتهنوشت, کودتا, انتخابات, احمدینژاد, خودم, سیاست
14 ژوئن, 2009
آقای احمدینژاد، قلب ما نه پلیس ضد شورش دارد، نه بسیج و سپاه دارد، نه ترسی از بازداشت شدنش داریم! آقای احمدینژاد! اگر بر کرسی ریاست نشستی، در حالی که ما سرکوب شده بودیم و صدایی از ما نشنیدی، اما یادت باشد: ما هرگز پیروزی تو را قبول نخواهیم کرد! قسم به آزادی که نداریم، و قسم به خونهایی که امروز از سر و دست جوانان جاریست، هرگز باور نخواهم کرد. محمود، تو رئیس جمهور من نیستی!
نوشته شده در انتخابات, به عبارتی خودم | 3 Comments »
Tags: فرهنگ و جامعه, احمدی نژاد, اصلاحات, کروبی, احمدینژاد, انتخابات, میرحسین موسوی, میرحسین, آشوب, درگیری, تقلب
11 ژوئن, 2009
دورهی تبلیغات تموم شد. تو این مدت خیلی چیزها دیدم. خیلی چیزهای جدید. مثلاً برای اولین بار جمعیت منو منافق خطاب کردند و خیلی موارد دیگه که کم کم اینجا منتشر می کنم. روزهایی که شجاعتم رو بیشتر کرد. روزهایی که منو با اقشار جدیدی آشنا کرد. روزهایی که…
روزهایی که پر از الماس و زنگار بود…
ته نوشت: حالم به هم میخورد از همهی کسایی که برای رقصیدن میومدن یه طرف شهر. اما در کنار اون، هیچوقت کودکان شهرم را اینقدر شاد و زنده ندیده بودم.
مشترک شوید:
نوشته شده در انتخابات, به عبارتی خودم | بیان دیدگاه »
Tags: میرحسین موسوی, انتخابات, خودم
19 فوریه, 2009
یه مدت ننوشتم. حالا نمیدونم از بین این همه مطلب راجع به کدوم بنویسم. راجع به خاتمی که وارد رقابت شده، یا حرف های احمدی نژاد توی تلویزیون و خبر گم شدن 1 میلیارد دلار پول فروش نفت یا تهدید کیهان به ترور خاتمی یا معرفی آهنگ های جدید و فیلم جدید یا راجع به دو مورد خود سوزی اخیر یا فیلم “درباره ی الی” یا راجع به خودم که دیگه انگار اصلاً مهم نیستم یا…
بدم میاد وقتی لاریجانی در کمال پررویی میگه شخصی که خودسوزی کرده هم معتاد بوده هم سابقه ی زندان داشته و خلافکار بوده هم تعادل روانی نداشته… تازه کسی که دچار این همه آسیب اجتماعی بوده به توجه بیشتری نیاز داشته!
یکی از آهنگ های محبوب این روزهام اینه: Endless Song – AaRON
از اومدن خاتمی هم حمایت می کنم. گرچه دوست دارم میرحسن موسوی هم کنارش باشه.
این روزا هرکاری میکنم برنامههام جور نمیشه.
پراکنده نویسی هم عالمی داره وقتی که سر آدم سنگین شده!
مشترک شوید:
نوشته شده در به عبارتی خودم | 3 Comments »
Tags: فرهنگ و جامعه
6 دسامبر, 2008
نمیدونم چرا به شکل احمقانهای احساس میکنم این روزا همه چیز خوبه.البته بگذریم که اوضاع کلان مملکتی و جهانی مثل همیشه اسف بار میباشد! اما زندگی من بد نیست.شاید وقتی دلایلم رو میگم بخندید.اما احساس سرخوشی میکنم.
نخست این که توی ارتباطاتم با اطرافیان، این روزها مشکلی ندارم.همهاش هنر من نیست.اطرافیان خوبی دارم که گاهی تحملم میکنن.تحمل کردن من ساده نیست!
دوم این که تونستم توی وبلاگ تغییراتی بدم که راضیم کنه.از جمله اضافه شدن بخش هدفون که آخرین موزیکهایی که گوش دادم رو لیست میکنه.و بخش کتابخونه که آخرین کتابهایی که خوندم با دارم میخونم رو نشون میده.
سوم هم اینکه توی اینترنت یه چیزهایی تغییر کرد ه به طرز مسخرهای منو راضی میکنه.گودر که بسیار زحمت کشیدم که ظاهرشو بهتر کنم و نشد،خودش تغییر کرد و زیباتر شد! وردپرس هم که تغییر کرد و مشکل پاسخ دادن به کامنتها و همینطور ویرایش ابزارکها رو درست کرد!
هنوز چندتا مشکل داره که انشاالله به زودی حل میشن.
البته شاید دلایل دیگهای هم داشته باشه این سرخوشی ابلهانهی من!
نوشته شده در به عبارتی خودم | بیان دیدگاه »
Tags: به عبارتی خودم, شخصی
28 سپتامبر, 2008
نمیفهمم چرا هیچ چیز سر جاش نیست.نمیدونم نظام دنیا چجوریه،اما اگه هر سیستم انسانی،هر مجموعهی انسانی بود و این همه مشکل و به هم ریختگی داشت،شک نکنید که تا حالا صدها بار نابود شده بود!
هیچ چیز این دنیای لعنتی سر جاش نیست! یه آدم بی مشکل نیست! آدم کم مشکل هست،اما بی مشکل نه.من یکی که دیگه حالم از زندگی کردن به هم خورد.اکثریت بسیار بالایی از مردم،شادترین لحظههاشون وقتیه که به خودشون و زندگیشون و اطرافشون فکر نمیکنن.شادترین لحظهها مال وقتیه که آدم فکر نکنه که چی درسته چی درست نیست.اکثر آدمها رو هیچ جوری نمیشه درک کرد.مگر اینکه رنگی بشن،رنگ وز وز سگ… حالم داره به هم میخوره.این اولین بار نیست که دلم میخواد برم توی غار.
حالم خوب نیست.انتظار نداشته باشید چیزی به جز اراجیف بگم.
نوشته شده در به عبارتی خودم | بیان دیدگاه »
7 ژوئن, 2008
الان یه مدته که یک روزدر میون برق خونه ی ما قطع میشه.همیشه هم سر ظهر.راستش ما دیگه برامون اعصاب نمونده.امروز وسط فیلم دیدن،یه روزوسط شارژ شدن موبایل،خلاصه هربار یه جوری.سر ظهر هم که هست،صدای سکوت تمام زندگی رو برمیداره.فقط بعضی وقت ها صدای ماشین میاد.من نمیدونم تقصیره کیه و چی شده.خب البته اینو میدونم که خشکسالی بی تأثیر نیست.اما چیزی که من میدونم اینه که این نخستین باری نیست که خشک سالی داریم.دوم هم اینکه اصلا چرا ما باید برقمون روی مرز باشه که تا دو روز خشکسالی داریم برق قطع بشه؟ تازه هنوز تابستون و اوج مصرف و اوج خشکسالی نرسیده!
شنیده های ما نشون میدن که شهر های دیگه هم وضع مناسبی ندارن.برق همه رفته.
اما اومدن برق هم برای خودش حکایتیه.وقتی برق میاد،یهو همه چیز میریزه به هم.همهی چیزایی که تاحالا ساکت و آروم نشسته بودن یهو راه میافتن.تلویزیون،چراغها،آلارم محافظ برق، تازه از همه مهمتر، یه خونهای این نزدیکی ما هست،نمیدونم چطوریه که تا برق میاد دزدگیرش شروع میکنه به آزیر کشیدن.آزیر بدی هم میکشه.تا بیاد ساکت بشه،اعصاب ما رو خورد میکنه.از طرفیم خیلی بدمون نمیاد که صدای اید آزیر در بیاد.چون نشونهی اینه که برق اومده.
خلاصه که… خوب نیست برق بره.من از خاموشی بدم میاد.
نوشته شده در به عبارتی خودم | بیان دیدگاه »
Tags: ;کمبود برق, فرهنگ و جامعه, ایران, خاموشی, خشکسالی, شخصی
24 می, 2008
ماه خرداد هیچوقت از روز یکم شروع نمیشه.هر سال،از اواخر اردیبهشت میشه دوم خرداد.میشه سوم خرداد.اصلا یکم خرداد وجود نداره.بوی خرداد که میاد همه یاد پیروزی بزرگ اصلاحات و شور و شوق انتخابات می افتند.همه یاد سوم خرداد و،فتح که نه، باز پس گیری خرمشهر می افتیم.یاد همت و خرازی و باقری و…جهان آرا! یاد خودم و خودت و جوونای دیگه، یاد خاتمی و شعار آزادی…که فقط شعار آزادی…که فقط برای من بود که باور کنم که میشه،که نشد…،که تازه حالا میفهمم که شده بود و من خبر نداشتم!!!
خرداد ماه تولد منم هست.شاید برای همین اینقدر ماه خرداد رو دوست دارم.
نوشته شده در به عبارتی خودم, سياست | 1 نظر »
Tags: ایران, اصلاحات, خاتمی, خرمشهر, دوم خرداد, سوم خرداد