من تا حالا فقط یکی از فیلمهای کیارستمی رو تونستم توی سینما ببینم. که البته اون موقع اونقدر سنم کم بود که از دیدن فیلمی دربارهی مردی که به دنبال خودکشی بود، هیچ لذتی نبردم. این روزها یکی از چیزهایی که خیلی دلم میخواد، دیدن یکی از فیلمهای جدید کیارستمی در سینماست. در عوض وقتی به صفحهی کیارستمی در IMDB سر میزنیم لیستی از فیلمهای کیارستمی رو میبینیم که قبلاً هیچ جا نشونی ازشون ندیدیم. اسمهای وسوسهانگیز فیلمهایی از بزرگترین کارگردان ایرانی که هرگز در ایران اکران نشدهاند: باد مارا خواهد برد، 10، کجاست جای رسیدن؟ ، و بالاترین اسم لیست : «کپی برابر اصل»
عباس کیارستمی
کپی برابر اصل آخرین ساختهی عباس کیارستمی، با بازی ژولیت بینوش هست که مراحل پایانی ساخت رو پشت سر میذاره. و جالب اینکه جمال شورجه، از همین الان اعلام کرده که این فیلم در ایران مجوز اکران نخواهد داشت، و حتی اکران خصوصی این فیلم هم غیرقانونی خواهد بود. در نتیجه مثل همهی این سالها، مخاطب ایرانی از این فیلم هم بیبهره خواهد بود. این که چه چیز باعث میشه که ایرانیها چند سال از دیدن فیلمهای کیارستمی بیبهره بمونن جای بحث داره. مخاطب ایرانی برای فیلمهایی مثل «اخراجیهای 1 و 2 » و «چارچنگولی» و «امشب شب مهتابه» به سینما میره، و فیلمهای کیارستمی اونقدر برای ایرانیها غریبه شده که حتی اسمشون هم برامون آشنا نیست.
ژولیت بینوش در مصاحبه با نشریهی رویش دربارهی کیارستمی میگه:
دراين که عباس يک آدم استثنایی است که اصلا شکی نيست. به نظرم مردم ايران بايد بدانندکه یکی از بزرگترين فيلمسازان دنيا را دارند.
راستش ما هم این رو میدونیم. اما چه میشه کرد؟ تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که صبر کنیم تا فیلم ساخته بشه و به زحمت بگردیم دنبال یه نسخهی کپی غیر مجاز. یک کپی برابر اصل.
پ.ن: درسته که این اواخر فیلمهایی مثل «آواز گنجشکها» و «دربارهی الی» واقعاً امیدوارمون کردن، ولی باز هم نمیتونیم چشممون رو روی وضعیت اسفبار سینما ببندیم. وضعیتی که تا حد زیادی اون رو مدیون دولت نهم هستیم.
بخشی از یادداشت مسعود کیمیایی در حمایت از میرحسین موسوی:
“من نمیدانم که کسان دیگر نمیدانند، اما میدانم میرحسین موسوی میداند. اگر قرار باشد راه اجرا بر او بسته نشود، میتوانم به آیندهی فرزندانم و تمام شاگردان کلاسهایم که هنر میخوانند امید داشته باشم.
از عمر کاری من چیزی نمانده است. اگر دستهی فیلمهایتان را نگاه کنید، چندتایی از آنها را من ساختهام، روزگار گذراندهام، سرخوشی یاد نگرفتهام، میرحسین موسوی را دیدم که برایش سخت است رئیس جمهور شدن. راست میگوید که برای چه میآید. از تجربههایم اندکی گفتم که بدانید مسئولیت عقیده در سیاست و این همه سال رفته را میدانم.”
من الان واقعاً توی شک و تردید هستم که در مورد مشق شب کیارستمی بنویسم،یا در مورد طرح امنیت روانی.این کجا و آن کجا! تازه غیر از این دوتا، مشکل لاگین کردن توی وردپرس هم هست.به شدت علاقه دارم که از این جملهی یه نفر استفاده کنم: من تعجب میکنم! دلیل تعجب من،طرح اعدام وبلاگنویسهاست.البته که منظور، همهی وبلاگنویسها نیست.توی طرح اومده که این فقط شامل وبلاگهای مروج فساد،فحشا و الحاد میشه.حالا دو تا مسئله پیش میاد: (غیر از اون یکی که نمیتونم بگم!)
۱ـآیا قضاوت در مورد اینکه چه وبلاگی شامل این حکم میشه،به همین سادگیه؟ و اصولا چه جور مطالبی رو باید مروج الحاد دونست؟ حالا که بحث،بحثه اعدامه دیگه این کلی گوییها به جا نیست.ضمن اینکه یک مورد دیگه از موارد اخلال در امنیت روانی جامعه،شرارت هست! آیا مجلس قراره طرحی تا این حد کلی رو تصویب کنه،و توسط ستادهایی،اون رو به اجرا در بیاره؟
۲ـنگرانی موقعی بیشتر میشه،که ما با خودمون فکر میکنیم که اگه مشکل فقط مروجین فساد و الحاد هستند،چرا کلاً راه ورود به سرویسهای وبلاگنویسی مثل وردپرس و بلاگر رو با فیل میترکونن؟ یعنی چند درصد از وبلاگهای فارسی روی وردپرس دات کام و بلاگر،شامل ترویج فساد و الحاد میشدهاند که چنین راه حلی پیش گرفته شده؟
مشکل اصلی،تفسیری بودن و کلی بودن حکم هست.یعنی ستادهایی که قراره برای اجرای حکم فعال بشن،به راحتی توان تفسیر حکم را خواهند داشت.و هیچ معلوم نیست که چه فعالیتهایی شامل مواردی مثل شرارت و ترویج الحاد خواهند شد.
فقط بگم که یک فوریت طرح امنیت روانی تصویب شده و کدخدایی،سخنگوی شورای نگهبان آن را مثبت ارزیابی کرده.
در مورد مشق شب کیارستمی هم دیگه فقط میتونم بگم که عالی بود.اعترافات صادقانه و معصومانهی پسربچهها در مورد مشق شب و تنبیه،که با صداقت کودکانهاشون، به زندگی خصوصی و مشکلات خانودادگیشون میرسید.من که لذت بردم.
اميرمسعود هستم. چشم گشوده در بيستمین روز خرداد،شهر اصفهان ….
شايد از قبل منو با لیموناسیون بشناسيد.به هرحال به خاطر مسايلی تصميم گرفتم از پرشينبلاگ به اينجا کوچ كنم.
سرزمین صلحهای موقت بین جنگهای پیاپی سرزمین خلیفهها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها و مردم نمیدانند برای اعدام یک دیکتاتور باید بخندند یا گریه کنند…
جیمز بلجر کودک دو سال و نیمه بریتانیایی، در سال ١٩٩٣ در یک مرکز خرید (در شهر بوتل در این کشور) دزدیده شد و جسد مثلهشدهاش در نزدیکی ریل قطار دو روز بعد پیدا شد. قاتلان این کودک، دو پسربچه ده ساله بودند که آن روز در همان مرکز خرید، طبق معمول در حال دلهدزدی از مغازههای مختلف بودند. […]