Archive for the 'به عبارتی خودم' Category

انتقال

17 اکتبر, 2011

این وبلاگ منتقل شد به آدرس: blog.lemonasion.com

زنده ام هنوز…

20 ژوئن, 2010

یه مدتی بعد از بسته شدن این وبلاگ توسط دوستان عزیز، حس خوبی نداشتم. اما با این همه ی این حرف ها، می خوام باز هم ادامه بدم. با همین آدرس بسته شده. به خصوص که می بینم امروز بسته شدن وبلاگ یه چیز کاملاً عادیه. وقتی کل وردپرس بسته است٬ و حتی پرشین بلاگ و بلاگفا بسته هستند…

 

فعلاً همین.

الماس‌ها و زنگار

11 ژوئن, 2009

دوره‌ی تبلیغات تموم شد. تو این مدت خیلی چیز‌ها دیدم. خیلی چیز‌های جدید. مثلاً برای اولین بار جمعیت منو منافق خطاب کردند و خیلی موارد دیگه که کم کم اینجا منتشر می کنم. روزهایی که شجاعتم رو بیشتر کرد. روزهایی که منو با اقشار جدیدی آشنا کرد. روزهایی که…
روزهایی که پر از الماس‌ و زنگار بود…

ته نوشت: حالم به هم میخورد از همه‌ی کسایی که برای رقصیدن میومدن یه طرف شهر. اما در کنار اون، هیچوقت کودکان شهرم را اینقدر شاد و زنده ندیده بودم.

مشترک شوید: خوراک

روزگارم بد نیست…

6 دسامبر, 2008

نمیدونم چرا به شکل احمقانه‌ای احساس می‌کنم این روزا همه چیز خوبه.البته بگذریم که اوضاع کلان مملکتی و جهانی مثل همیشه اسف بار می‌باشد! اما زندگی من بد نیست.شاید وقتی دلایلم رو میگم بخندید.اما احساس سرخوشی می‌کنم.
نخست این که توی ارتباطاتم با اطرافیان، این روز‌ها مشکلی ندارم.همه‌اش هنر من نیست.اطرافیان خوبی دارم که گاهی تحملم میکنن.تحمل کردن من ساده نیست!
دوم این که تونستم توی وبلاگ تغییراتی بدم که راضیم کنه.از جمله اضافه شدن بخش هدفون که آخرین موزیک‌هایی که گوش دادم رو لیست می‌کنه.و بخش کتاب‌خونه که آخرین کتاب‌هایی که خوندم با دارم میخونم رو نشون میده.
سوم هم اینکه توی اینترنت یه چیز‌هایی تغییر کرد ه به طرز مسخره‌ای منو راضی می‌کنه.گودر که بسیار زحمت کشیدم که ظاهرشو بهتر کنم و نشد،خودش تغییر کرد و زیباتر شد! وردپرس هم که تغییر کرد و مشکل پاسخ دادن به کامنت‌ها و همینطور ویرایش ابزارک‌ها رو درست کرد!
هنوز چندتا مشکل داره که انشاالله به زودی حل میشن.
البته شاید دلایل دیگه‌ای هم داشته باشه این سرخوشی ابلهانه‌ی من!

دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ی دیوانه…

28 سپتامبر, 2008

نمیفهمم چرا هیچ چیز سر جاش نیست.نمیدونم نظام دنیا چجوریه،اما اگه هر سیستم انسانی،هر مجموعه‌ی انسانی بود و این همه مشکل و به هم ریختگی داشت،شک نکنید که تا حالا صدها بار نابود شده بود!
هیچ چیز این دنیای لعنتی سر جاش نیست! یه آدم بی مشکل نیست! آدم کم مشکل هست،اما بی مشکل نه.من یکی که دیگه حالم از زندگی کردن به هم خورد.اکثریت بسیار بالایی از مردم،شادترین لحظه‌هاشون وقتیه که به خودشون و زندگیشون و اطرافشون فکر نمیکنن.شادترین لحظه‌ها مال وقتیه که آدم فکر نکنه که چی درسته چی درست نیست.اکثر آدمها رو هیچ جوری نمیشه درک کرد.مگر اینکه رنگی بشن،رنگ وز وز سگ… حالم داره به هم میخوره.این اولین بار نیست که دلم میخواد برم توی غار.
حالم خوب نیست.انتظار نداشته باشید چیزی به جز اراجیف بگم.

حکایت خاموشی این روزها!

7 ژوئن, 2008

الان یه مدته که یک روزدر میون برق خونه ی ما قطع میشه.همیشه هم سر ظهر.راستش ما دیگه برامون اعصاب نمونده.امروز وسط فیلم دیدن،یه روزوسط شارژ شدن موبایل،خلاصه هربار یه جوری.سر ظهر هم که هست،صدای سکوت تمام زندگی رو برمیداره.فقط بعضی وقت ها صدای ماشین میاد.من نمیدونم تقصیره کیه و چی شده.خب البته اینو میدونم که خشکسالی بی تأثیر نیست.اما چیزی که من میدونم اینه که این نخستین باری نیست که خشک سالی داریم.دوم هم اینکه اصلا چرا ما باید برقمون روی مرز باشه که تا دو روز خشکسالی داریم برق قطع بشه؟ تازه هنوز تابستون و اوج مصرف و اوج خشکسالی نرسیده!
شنیده های ما نشون میدن که شهر های دیگه هم وضع مناسبی ندارن.برق همه رفته.
اما اومدن برق هم برای خودش حکایتیه.وقتی برق میاد،یهو همه چیز میریزه به هم.همه‌ی چیزایی که تاحالا ساکت و آروم نشسته بودن یهو راه میافتن.تلویزیون،چراغ‌ها،آلارم محافظ برق، تازه از همه مهمتر، یه خونه‌ای این نزدیکی ما هست،نمیدونم چطوریه که تا برق میاد دزدگیرش شروع میکنه به آزیر کشیدن.آزیر بدی هم میکشه.تا بیاد ساکت بشه،اعصاب ما رو خورد میکنه.از طرفیم خیلی بدمون نمیاد که صدای اید آزیر در بیاد.چون نشونه‌ی اینه که برق اومده.
خلاصه که… خوب نیست برق بره.من از خاموشی بدم میاد.

برای دوم و سوم خرداد

24 مه, 2008

ماه خرداد هیچوقت از روز یکم شروع نمیشه.هر سال،از اواخر اردیبهشت میشه دوم خرداد.میشه سوم خرداد.اصلا یکم خرداد وجود نداره.بوی خرداد که میاد همه یاد پیروزی بزرگ اصلاحات و شور و شوق انتخابات می افتند.همه یاد سوم خرداد و،فتح که نه، باز پس گیری خرمشهر می افتیم.یاد همت و خرازی و باقری و…جهان آرا! یاد خودم و خودت و جوونای دیگه، یاد خاتمی و شعار آزادی…که فقط شعار آزادی…که فقط برای من بود که باور کنم که میشه،که نشد…،که تازه حالا میفهمم که شده بود و من خبر نداشتم!!!
خرداد ماه تولد منم هست.شاید برای همین اینقدر ماه خرداد رو دوست دارم.

آغاز

12 مه, 2008

سلام.
بلاخره تصمیم گرفتم از پرشین بلاگ خداحافظی کنم و بیام وردپرس.البته هنوز دارم دوره ی آزمایشی رو سپری میکنم! رها کردن یک وبلاگ،و رفتن به جای دیگه خیلی سخته.آسون نیست.ولی چه میشه کرد؟ بعد از سکته ی پرشین بلاگ،همه چیز عوض شد.ما با اون همه وفاداری مونده بودیم و پرشین بلاگ رو به همه ی سرویس های دیگه با امکانات بیشتر ترجیح داده بودیم.ولی…
به هر حال از این به بعد اینجا می نویسم.احتمالا یه چیزایی تغییر کرده.شاید سبک و سیاق نوشته ها عوض شده باشه.شاید.به هر حال امیدوارم بتونم کارمو با موفقیت دنبال کنم.